تبليغاتX
بـــوف کــــــور
اندر این شهر قحط خورشید است
امروز تهران بودم. وقتی میام اینجا یه جورایی می ترسم ، توی دلم خالی میشه. نمیدونم، شاید به خاطر اینه که من یه آدمم با مختصات و روحیات روستایی ولی ساکن یه شهر صنعتی .

در چند ساعت بی کاری که داشتم فلیم به آهستگی رو دیدم. یه فیلم متوسط با موسیقی متن خوب آقای درویشی. فیلم برداری ناشیانه و فیلم نامه ای که با وجود ضعف هایی  لحظات نابی هم داشت.

...

این روزها در تدارک سفری هستم تا مولانا جلال الدین. هرچند میدانم که به گرد او هم نخواهم رسید. او نه سواره است و نه پیاده ، که پرنده ایست تیز پرواز.

و چه شورهاست در  این سر

در سر این قطره ی محال اندیش.

بوف کوری خواهم بود در نور ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 16:55  توسط فریدون فرخ  |