تبليغاتX
بـــوف کــــــور - روشن فکر جنتلمن و شیطنت های شاعرانه نیم بطر عرق
اندر این شهر قحط خورشید است

نمی دونم رامین حالا کجاست. یه طورایی دلم براش میسوزه . با اون تیشرت سفید و شلوار جین آبیش میتونه سختی هم بکشه ؟

آخه خیلی جنتلمن و باکلاسه ولی جاسوس فک نمی کنم .

کمونیستهای استالینی و نازی های آلمانی بودن که میگفتن روشنفکر ها خائن و جاسوسن.

                                           

                                        براي آزادی رامين جهانبگلو

.......................................................

نمی دونم توی این نیم بطر عرق چیه که اینهمه سکر آوره

و تو بی محابا توی کوچه باغهای بیست سالگی تلو تلو می خوری و عشق رو جار میزنی...

آخرین پست تو رو که خوندم حیفم اومد که نگم داری به زبان خوبی نزدیک میشی.

شعر دوستم لورکا رو برای شیطنت های شاعرانه تو گذاشتم.

 

_: کدام دختر است که به باد شو می کند؟

_: دختر همه هوسها

_: باد بهش چشم روشنی چه می دهد؟

_: دسته ورق های بازی و گردباد های طلایی را

_: دختر در عوض به او چه می دهد؟

_: دلک بی شیله پیله اش را

_:دختر اسمش چیست؟

_:اسمش دیگه از اسراره

 

پنجره مدرسه پرده ای از ستاره ها دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 4:22  توسط فریدون فرخ  |