|
اندر این شهر قحط خورشید است
|
نمی دونم رامین حالا کجاست. یه طورایی دلم براش میسوزه . با اون تیشرت سفید و شلوار جین آبیش میتونه سختی هم بکشه ؟
آخه خیلی جنتلمن و باکلاسه ولی جاسوس فک نمی کنم .
کمونیستهای استالینی و نازی های آلمانی بودن که میگفتن روشنفکر ها خائن و جاسوسن.

.......................................................
نمی دونم توی این نیم بطر عرق چیه که اینهمه سکر آوره
و تو بی محابا توی کوچه باغهای بیست سالگی تلو تلو می خوری و عشق رو جار میزنی...
آخرین پست تو رو که خوندم حیفم اومد که نگم داری به زبان خوبی نزدیک میشی.
شعر دوستم لورکا رو برای شیطنت های شاعرانه تو گذاشتم.
_: کدام دختر است که به باد شو می کند؟
_: دختر همه هوسها
_: باد بهش چشم روشنی چه می دهد؟
_: دسته ورق های بازی و گردباد های طلایی را
_: دختر در عوض به او چه می دهد؟
_: دلک بی شیله پیله اش را
_:دختر اسمش چیست؟
_:اسمش دیگه از اسراره
پنجره مدرسه پرده ای از ستاره ها دارد